غزل مناجاتی با خداوند کریم
يارب از فرط گـنه، نامهسـياهم چه كنم گر نبخـشى ز ره لطف گـناهم، چه كنم بسته گرديده ز هر سو به رُخم راه نجات ندهى گر تو در اين معركه راهم، چه كنم يوسف، افـتاد به چـاه از اثـر بىگـنـهى من ز فرط گنه افتاده به چاهم، چه كنم به هدف گر نخـورَد تير دعـايم هيهـات به اثـر گر نـرسد شـعـلـۀ آهـم، چه كنم سايۀ لطـف تو از لطف اگر روز معـاد نـشود شـامـل احـوال تـبـاهـم، چه كـنـم كس به روى منِ «ژوليده» نگاهى نكند نكنى گر تو هم از مهر نگاهم، چه كنم |